تبليغاتX
راُس ساعت یک

راُس ساعت یک


برو ، برو تا ديگر اشكان تو بر روي گونه زيبايت پا نذارند .

 برو و دستان لطيف و مهربانت را در دستان خسته من نگذار.

 برو چون نمي خواهم كوله بار غم هايم رو دوش تو باشد و غم هاي مرا نيز تحمل كني .

 برو زيرا بي من فرداي روشن تري در انتظارت هست ، فردايي پر ستاره ، فردايي زيبا ، فردايي شاد.

برو و بدان كه جدايي ما بهتر است تا بودنمان ، زيرا نمي خواهم به من مبتلا شوي.

برو و از من فقط خاطرات برای تو و غم دوريت براي من .

 برو و پشت سرت را هم حتي براي يك لحظه نگاه نكن و قسم مي دهمت حتي براي آخرين بار اسمم را صدا نكن .

برو و نگران من نباش من بشكنم برنجم ، فداي تار موهات ، مهم تويي نرنجي برس به آرزوهات . مواظب خودت باش و بدان دوستت دارم و هنوز هم دارم اما بدان رفتنت آسان نيست

 اما برو ………………

+ نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390 3:52 توسط میلجه |


 

دارم دق می کنم ، تحمل ندارم
دیگه خسته شدم ، دارم کم میارم

دلم تنگ شده و دیگه نا ندارم
همش فکر توام ، همش بی قرارم

دیگه اشکی برام، نمونده که بخوام
برات گریه کنم ، فدای تو چشام

دلم داره واسه، تو پرپر می زنه
تو رفتی و هنوز، خیالت با منه

بدون تو کجا برم  کنار کی بشینم
تو چشمای کی خیره شم خودم رو توش ببینم

تو که نیستی به کی بگم چشاشو روم نبنده
به کی بگم یکم نازم کنه که بهم نخنده

بدونه تو با کی حرف بزنم دردت به جونم
تو این دنیا به عشق کی به شوق کی بمونم

به جونه چشمات از تموم این زندگی سیرم
تو که نیستی همش آرزو می کنم بمیرم

 

 

+ نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1390 3:16 توسط میلجه |


 

افلاطون میگه: هر وقت نتونستی کسی رو فراموش کنی،

بدون هنوز تو خاطرش زنده هستی........

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390 3:27 توسط میلجه |


 

آره باید تموم میشد ولی دلتنگ دلتنگم

دارم با خاطرات تو با رویای تو میجنگم

یه آن چشمامو میبندم تو دستای منه دستات

نمی دونی چقدر سخته فراموش کردن چشمات

دارم وسوسه میشم باز واسه دوباره دل بستن

ولی نه آخر قصه ست نمونده راه برگشتن

می ترسم طاقتم کم شه نتونم سر کنم بی تو

چقدر سخته که دنیارو باید باور کنم بی تو

بازم چشمامو میبندم صدای خنده های تو

همه جا غرق آرامش همه جا رد پای تو

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 12:12 توسط میلجه |


 

پدرم، تاج سرم

همه ی هستی من هرم نفسهای تو بود

شور و سر مستی من خنده به لبهای تو بود

حیف و صد حیف که هجرت همه ی دلخوشیم را بربود

 

از تو آموخته ام

می توان پاک و در آرامش زیست

که ریا و تهمت، رسم آزادی نیست

 

خون دلها خوردی، رنجها بر دل پاکت بردی

تک تک فرزندان، همه بر اوج رسیدن از تو

و هم اکنون جایت اینجا خالیست

 

نور چشمم پدرم

مادر از غصه ی تو خون به دل و نالان است

چشمها گریان است

خانه خالی شده و ویران است

رفتی اما آرام .... بی صدا خوابیدی

گویی از دور صدایت کردند

بی تو هر ثانیه با رنج و پر ملال گذشت

چند روز است که رفتی و چند سال گذشت

 

پدرم، تاج سرم

افتخار من و فرزندانت، پاکی نام تو است....

 

                                                                                        ترانه

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389 1:40 توسط میلجه |


 

 

 رفت اونی که می خوامش

بارون نگاهش

میباریدش نم نم

دور شد از من کم کم

خدا مردم از غم

 

باز منو چشمای خیس

درد دوریش کم نیست

شبای غم انگیز

روزای سرد پاییز

کسی مثل اون نیست

 

می دونم نمیاد

عشقمو نمی خواد

اون منو برده از یاد

 

دروغ نمی گم به خودم

راسراسی عاشقش شدم

دارم از دوریش میمیرم........

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389 21:56 توسط میلجه |


 

آدما فرشته هایی هستند که فقط یک بال دارند ،

برای پرواز کردن باید همدیگرو در آغوش بگیرند..........

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389 1:44 توسط میلجه |


 

وقتی تو نیستی، گم میشه آفتاب

خاکستر میشه، حریر مهتاب

از رفتنت من، پر میشم از شب

شب دلهره، شب اضطراب

 

وقتی تو نیستی، دنیا شب میشه

شب از دل من، شب تا همیشه

بی تو هر نفس، تکرار ترسه

لحظه، لحظه نیست، نبض تشویشه

 

بی تو نه صدا مونده، نه آواز

نه اشک غزل، نه ناله ی ساز

بالی اگه هست، از جنس کوهه

از رنگ خاک و حسرت پرواز

 

هیچکی عاشقت، اینجور که منم

نبود و نشد، لاف نمی زنم

من از تویی که، بد کردی با من

گله می کنم، دل نمی کنم........

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم خرداد 1389 5:9 توسط میلجه |


 

 

چرا باورت نشد که من عاشقت شدم

گله کم نمی کنم آخه نیست دست خودم

 

چرا باورت نشد تو نگاه آخرم

یه صدا بود که می گفت تو بری در به درم

 

چرا باورت نشد یا نخواستی بمونی

بی تو میمیره دلم کاشکی اینو بدونی

 

کاشکی اینو بدونی بی تو دیوونه شدم

با تموم غصه ها بی تو همخونه شدم

 

چرا حرف دلتو به زبون نمیاری

تو چشام نگاه کنو بگو دوسم نداری.........

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم خرداد 1389 17:35 توسط میلجه |


 

دلم صد پاره شده ،

بی تو آواره شده ،

هر روز به یه جرمی سوزوندی...

 

دل من خسته شده ، 

مرغ پر بسته شده ،

میگی همینیه که هستی...

 

نمی شه از تو رد بشم ،

بد جوری وابسته شدم ،

واست مهم نبود که بودم...

 

حق من این نبود که تو ،

حالا بهم بگی برو ،

منی که عاشق تو بودم...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389 3:43 توسط میلجه |


 

خیلی وقته اینجا پرسه می زنم

جای رد پاتو من نیستی و بوسه می زنم

اگه حتی تو جوابمو ندی

من بازم با عکس تو حرف می زنم

تسلیت قلب صبورم دیگه اون دوستت نداره

سهم اون یه عشق تازه سهم تو طناب داره

بسه اشکاتو نگهدار غم تو یکی دوتا نیست

پا نذار روی غرورت جای اون به زیر پا نیست....

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388 1:51 توسط میلجه |


 

خداحافظ دل و جونم دیگه با تو نمی مونم

نمی خواد دل بسوزونی برای قلب داغونم

 

خداحافظ همه هستی خداحافظ شب مستی

نمی دونم الان دستاتو به دستای کی بستی

 

کسی چیزی نمی دونه که بی تو این دلم خونه

جدایی واسه من سختو برای تو چه آسونه

 

خداحافظ دارم میرم با اینکه بی تو میمیرم

دیگه دست تورو حتی توی خوابم نمی گیرم

 

خداحافظ دارم میرم دیگه داره تموم می شه

همون روزا که می گفتی به پای من حروم می شه

 

میرم اما می دونی خیلی دلم تنگ چشات می شه

عزیزم خوش به حال اونکه داره این روزا فدات می شه....

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 0:24 توسط میلجه |


 

بی وفا عشق من به خدا اشک من

می مونه رو گونه م تا بیای پیش من

 

رفتی و بعد تو چه زجری کشیدم

هنوز تار موتو به دنیا نمی دم

 

تورو به خاطراتمون تو منو بی خبر نذار

تورو به اشکمون قسم منو چشم به در نذار

 

باشه می رم از پیشت خداحافظ عشق من

ببخش روی نامه هام باز چکیده اشک من

دلت موندنی نبود خداحافظ عشق من..........

 

حالا که نموندی بگو از من چی دیدی

چه ساده نشستی چه ساده پریدی

 

بغضمو وقت جدایی نگه داشتم به سختی

حتی واسه دلخوشیمم دست تکون ندادی رفتی

 

پس بذار روی ماهتو دم آخر نگاه کنم

سخته با خاطراتمون با دل خون وداع کنم

 

وقت رفتنت نبود خداحافظ عشق من

دلت می شکنه یه روز می دونی قدر اشک من

 سخته گفتنش ولی خداحافظ عشق من...........

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 3:41 توسط میلجه |


آرزوی من این است که دو روز طولانی

در کنار تو باشم فارغ از پشیمانی

 

آرزوی من این است یا شوی فراموشم

یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم

 

آرزوی من این است که تو مثل یک سایه

سر پناه من باشی لحظه ی تر گریه

 

آرزوی من این است نرم و عاشق و ساده

همسفر شوی با من در سکوت یک جاده

 

آرزوی من این است هستی تو من باشم

لحظه های هشیاری مستی تو من باشم

 

آرزوی من این است تو غزال من باشی

تک ستاره ی روشن در خیال من باشی

 

آرزوی من این است در شبی پر از رویا

پیش ماه و تو باشم لحظه ای لب دریا

 

آرزوی من این است از سفر نگویی تو

تو هم آرزویی کن اوج آرزویی تو

 

آرزوی من این است مثل لیلی و مجنون

پیروی کنیم از عشق این جنون بی قانون

 

آرزوی من این است زیر سقف این دنیا

من برای تو باشم تو برای من تنها

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 18:0 توسط میلجه |


 

عشاق جوان در ساحل چراغ جادو را پیدا کردند.

 جن چراغ گفت: اگر آزادم کنید یک آرزوی هر کدام از شما را برآورده خواهم کرد.

 دختر به چشمهای پسر جوان نگاه کرد و گفت: آرزو می کنم تا آخر دنیا عاشق یکدیگر باقی  بمانیم.

 پسر جوان به دریا نگاه کرد و گفت: من آرزو می کنم دنیا به پایان برسد.

 

                                                                                                                 دیوید و.میر

 

+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1387 1:55 توسط میلجه |


 

در گذر گاه زمان

خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

عشق ها میمیرند

رنگها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره هاست

که چه شیرین و چه تلخ

دست نا خورده به جا می مانند...

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387 2:24 توسط میلجه |


 

باز امشب دلم هواي تو را کرده

باز دلم امشب محتاج دست هاي توست

باز دلم محتاج خنده هاي توست

باز دلم امشب مست توست

بازامشب دلم عاشق توست

نم نم باران از ترانه ها ميگويد

و زوزه باد از غزل ها ميگويد

اما دل من امشب اسير است و بي کس

تنها تو را مي خواهد و بس

فقط با توست که دلم آرام مي گيرد

بيا و دلم را روشن کن

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387 2:5 توسط میلجه |


 

  نمی خواستم عکساتو پاره کنم

  نمی خواستم دلو بیچاره کنم

  نمی خواستم تو رو آواره کنم

  ولی مجبور شدم این کارو کنم

  نمی خواستم تو بیوفتی از چشام

  نمی خواستم بمونی بازم به پام

  نمی خواستم ببینم اشک تو رو

  عزیزم گریه دیگه بسه برو

  نمی خواستم عشقمو ازت بگیرم

  نمی خواستم تو بمیری تا بمیرم

  نمی خواستم، نمی خواستم

  میدونستم تو بری تنها میمیرم

  نمی خوام بیشتر از این شکسته شی

  نمی خوام باهام بیای که خسته شی

  نمی خوام که بگذرم به سادگی

  عزیزم برو برس به زندگی......

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387 5:41 توسط میلجه |


 

سرتو بالا بگیر تا هنوز دیر نشده

 تا دلم زیر فشار غصه هات پیر نشده

 سرتو بالا بگیر من تحملم کمه

 تو دلم به حد کافی پر غصه و غمه

 سرتو بالا بگیر من کنارتم هنوز

 چی آوردن به سرت که مینالی شب و روز

 من خودم اینجا غریبم جز تو هیچکی رو ندارم

 گل من تحملم کن که یه کم دووم بیارم

 توی لحظه های دلگیر این تو خاطرت بمونه

 که همون یه قطره اشکت زندگیمو می سوزونه

 سرتو بالا بگیر

 سرتو بالا بگیر....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 3:59 توسط میلجه |


 

چه مي شود اگر شوي تو لحظه اي نگار من

چرا طلوع نمي كند مه سفيد روي تو

كه تا فروغ يابد اين شب سياه و تار من

چو ذره در هواي تو شدم اسير دست غم

نشسته ام به راه تو ، تو رفتي از ديار من

بة آرزوي ديدنت هنوز زنده ام بيا

ندارم آرزو مگر ببينم آن رخ تو را

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 0:54 توسط میلجه |


 

بدترين شکل دلتنگي آنست که در کنار او باشي و بداني هرگز به او نمي رسي...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 16:9 توسط میلجه |


 

منو تو مثل دو تا خط ميمونيم
که توي دفتر مشق اسير شديم


نرسيديم به هم و آخرشم
تو همون دفترکهنه پير شديم


بي هم وکنار هم روزها گذشت
دستهاي من نرسيد به دست تو


ميدونيم که ما به هم نمي رسيم
مگه با شکست من شکست تو


ما به هم نمي رسيم آخر بازي همينه
آخر عشق دو تا خط موازي همينه


اگه من بشکنم وتو بي خيا ل
بگذري از من و تنهام بذاري


اگه با تموم اين خاطره ها
تو همين دفترمشق جام بذاري


بعد اون ديگه نه من ما ل منه
نه تو تکيه گاه اين شکسته اي


بيا عاشق بمونيم کنار هم
نگو از اين نرسيدن خسته اي

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 1:22 توسط میلجه |


 

سعی کن کسی رو دوست داشته باشی که دلش اونقدر بزرگ باشه که واسه جا شدن تو

دلش نخوای خودتو کوچیک کنی........

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387 1:39 توسط میلجه |


 

زندگی همچون بادکنکی است در دست کودکی که همیشه ترس از ترکیدن آن

لذت داشتنش را از بین می برد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 2:2 توسط میلجه |


 

 سلام به همگی،

امروز تولد دو سالگی وبلاگمه. از همه ی دوستان عزیزم که توی این دو سال در کنارم بودن تشکر می کنم.

قربون همتون، میلجه.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 1:53 توسط میلجه |


   

کسی که خیلی دوستت داره، همیشه نگرانته،

 به خاطر همین بیشتر از اینکه بگه دوستت دارم، می گه مواظب خودت باش.

راستی، مواظب خودت باش عزیزم...

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386 1:34 توسط میلجه |


 

 

 گنجشک ها از بالای باغ گیلاس رد می شدند. یکی از آن ها پرسید: برویم یا

 بایستیم؟

 دیگری جواب داد: بهتر است برویم پائین و از نزدیک ببینیم اگر سبزاست،

 رد شویم و اگر قرمز است، توقف کنیم!!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 1:41 توسط میلجه |


 

اگه حتی بین ما ، فاصله یک نفسه

                                               نفس منو بگیر

برای یکی شدن، اگه مرگ من بسه

                                               نفس منو بگیر.......

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386 3:42 توسط میلجه |


 

صدای بال پرستو

صدای پای بهار!

صدای شادی گنجشک ها

صدای بهار!

دوباره معجزه ی آب و آفتاب و زمین

شکوه جادوی رنگین کمان فروردین

دوباره چهره ی نوروز و شادمانی عید

دوباره عشق و امید

دوباره چشم و دل ما و چهره های بهار...

سال نو مبارک

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 1:18 توسط میلجه |


روزی، زیبایی وزشتی در ساحل دریایی به هم رسیدند و به هم گفتند:" بیا در دریا شنا کنیم." برهنه شدند و در آب شنا کردند، و زمانی گذشت و زشتی به ساحل بازگشت و جامه های زیبایی را پوشید و رفت.

زیبایی نیز از دریا بیرون آمد و تن پوش اش را نیافت،از برهنگی خویش شرم کرد و به ناچار لباس زشتی را پوشید وبه راه خود رفت.

تا این زمان نیز، مردان و زنان، این دو را با هم اشتباه می گیرند. اما اندک افرادی هم هستند که چهره ی زیبایی را می بینند، وفارغ از جامه هایی که بر تن دارد، او را می شناسند. و برخی نیز چهره ی زشتی را می شناسند، ولباس هایش او را از چشم های اینان پنهان نمی دارد.

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385 1:8 توسط میلجه |